Storyline
پیری کهنه از بیابان بیانتها عبور میکند و تنها با خود میگوید. memories از عشق گمشده او را شکنجه میکند و به دریاچهٔ برگوتی میرسد، با گلها در دست. اما هنگام بازگشت به خارج از وسیلهٔ نقلیه درِ ماشین باز نمیشود و او را میان گذشته و حال گرفتار میکند