خط داستانی
شادی در یک مستعمره از هنرمندان در حال مبارزه حاکم است زیرا فلیکس پیر، آهنگساز، بالاخره یکی از سمفونیهایش را فروخته است. در شب نخستین اجرای آن در اپرای بزرگ، اعضای مستعمره به طور انبوه حاضر میشوند. آنها به دلیل فقر نمیتوانند در صندلیهای ارکستر بنشینند و در گالری دور آهنگساز پیر جمع میشوند. آهنگساز پیر تقریباً تا مرز اشک خوشحال است و وقتی آخرین نت خاموش میشود، فریادی برای آهنگساز بلند میشود. فلیکس سعی میکند چند کلمه تشکر بگوید، اما با گلها خفه میشود. در استودیوی او، دوستانش برای استقبال از او آماده شدهاند و در زمان ورودش به آنجا، خوشحالی ناشی از موفقیت را احساس میکند. با این حال، در انتهای دیگر سالن درام متفاوتی در حال اجراست. دختری در کنار مادر بیمار خود نشسته و در حالی که شادی در استودیو به اوج خود میرسد، روح مادر از بدنش جدا میشود.