خط داستانی
مدج بلک شاهد بوسه بهترین دوستش نان وستلند بر شوهرش، وکیل موفق جفری آرنولد بلک، میشود و نان را از خانه بیرون میکند. جفری که از امتناع او برای توضیح خشمگین است، همسر و پسرش دیوید را ترک میکند و در قطاری به سمت غرب با نان ملاقات میکند. اگرچه او عاشق نان نیست، اما از او حمایت میکند و سال بعد پسری به نام ویلیام به دنیا میآورند. نان از او میخواهد که مدج را طلاق دهد و برای آینده پسرشان با او ازدواج کند، اما او امتناع میکند. نان ناامید، با بن ریچاردسون، یکی از مشتریان جفری، ازدواج میکند و پسرشان را پشت سر میگذارد. بیست سال میگذرد و دیوید به یک بزرگسال مسئول تبدیل میشود در حالی که برادر ناتنیاش ویلیام که اکنون به عنوان "رودئو" شناخته میشود، رهبر یک گروه دزد بیقانون میشود. در همین حال، بن ریچاردسون و نان صاحب چنسلند، یک کازینو در کلرادو شدهاند و در آنجا اوضاع بین دو برادر تقریباً مشابه به اوج خود میرسد.