خط داستانی
قهرمان جنگ، کاپیتان نوامبر جونز سعی میکند به طور ناشناس به زادگاهش، شهر طلا در نوادا برگردد، اما وقتی که یک کودک را از زیر چرخهای قطار نجات میدهد، شناخته میشود و مجبور به دریافت تبریکات شهر میشود. در همین حال، کارگزار سهام بیرحم، ساموئل بارنز و ماجراجو، تدی کریگ در تلاشند تا کنترل معدن بلوبرird را از نیویورکی، جکسون جی. جوزف که به غرب میآید تا با دخترش ندر ملاقات کند، به دست بگیرند. تدی سعی میکند نوامبر را به دام بیندازد تا به مبارزه با جوزف کمک کند و ادعا میکند که او در حال تلاش برای تصاحب معدن اوست، اما او رد میکند. اتهام تدی مبنی بر بزدلی جونز او را آزار نمیدهد تا اینکه عاشق ندر میشود، که او را طرد میکند و به شایعه تدی باور دارد. وقتی آقای جوزف ربوده میشود و جونز او را نجات میدهد، ندر حقیقت را میآموزد و موافقت میکند که با او ازدواج کند.