خط داستانی
این داستان درباره یک راننده سهچرخه به نام امیران و یک دختر جوان ثروتمند به نام عزیزه است. او عاشق او میشود اما رابطهشان مورد تأیید پدرش، مارزکی، قرار نمیگیرد. غزالی، یک گانگستر، وارد داستان میشود وقتی که پس از یک تصادف با مارزکی دوست میشود و وقتی متوجه میشود که مارزکی دختر زیبایی دارد، خود را به دروغ معرفی میکند. مارزکی، بدون اینکه از گذشته غزالی باخبر باشد، به او اعتماد میکند و تصمیم میگیرد عزیزه را به غزالی بدهد. عزیزه فرار میکند و به انبار امیران میرود. غزالی به آنها حمله میکند و مادر امیران را در شانه زخمی میکند. وقتی مارزکی حقیقت را متوجه میشود که غزالی یک گانگستر است، مراسم ازدواج را لغو میکند اما غزالی تهدید به قتل میکند و پولش را میدزدد. امیران عزیزه را به خانهاش برمیگرداند و موفق میشود از فرار غزالی جلوگیری کند. مارزکی متوجه میشود که زیبایی واقعی در درون است و با ازدواج دخترش با امیران موافقت میکند.