خط داستانی
صحنه در استودیوی یک هنرمند آغاز میشود، هنرمند در صندلیاش خوابیده است. یک ساعت بزرگ قدیمی باز میشود و یک خانم جوان از آن بیرون میآید و هنرمند را بیدار میکند و از او میخواهد که تصویرش را نقاشی کند. در حالی که هنرمند در حال انجام کار است، یک دلقک از ساعت بیرون میآید، وضعیت را درک میکند و شروع به ابراز عشق به خانم میکند. هنرمند او را شناسایی کرده و مجبورش میکند که از ابراز عشق دست بردارد. او به نقاشی ادامه میدهد. دلقک علاقهمند میشود و از هنرمند میخواهد که اجازه دهد او تصویر را نقاشی کند و شروع به مالیدن یک برس سفید بر روی بوم میکند، که ناگهان تصویری بسیار کامل از خانم جوان ظاهر میشود. تصویر سپس از قاب پایین میآید، به خانم جوان در استودیو ملحق میشود و هر دو شخصیت، که هر کدام نسخهای کامل از دیگری هستند، شروع به رقصیدن میکنند که باعث شگفتی هنرمند میشود. دلقک با تکان دادن دستش باعث میشود که تصاویر دو دختر به یکدیگر ادغام شوند. سپس هنرمند به صندلیاش برمیگردد و با یک شوک بزرگ از خواب بیدار میشود.