خط داستانی
حتی کودکان در یک تمدن بیش از حد تکنولوژیک به افسانهها نیاز دارند و خانم افسانه آنها را به دنیای خود دعوت میکند. چوببر به همراه فرزندانش، هنسل و گرتل، به جنگل میرود. در حالی که پدرشان کار میکند، کودکان توتفرنگی میچینند. اما آنها در عمق جنگل گم میشوند و راه بازگشت را گم میکنند. پس از یک شب شوم، آنها خود را در مقابل یک خانه زنجبیلی عسل مییابند. در حالی که زنجبیلی را پوست میگیرند، جادوگر آنها را میگیرد: او هنسل لاغر را در قفس قفل میکند تا او را چاق کند و گرتل چاق را به عنوان دستیار خود میسازد. با این حال، فرشتگان نیکوکار بر هر دو کودک نظارت دارند و در خوابهایشان به آنها ظاهر میشوند و امید نجات را به آنها میدهند.