خط داستانی
وقتی یک بار در پارکی روی نیمکتی بنشینید و به فضا نگاه کنید و برای لحظه ای فراموش کنید که در کدام کشور هستید و صبح یا شب است، دردی از تنهایی به شما می رسد و قلبتان سبک و غمناک می شود. واژه ها به ذهن می آیند... سود. مرز، هدیه ای برای خودم است، پنجره ای کوچک به خانه ای که هرگز نمی توانم بسازم، خانه ای از نقره و نور