خط داستانی
عبدالعال دخترش سمیرا را مجبور به ازدواج با مردی ثروتمند میکند. پس از مرگ او، آنها وصیتنامهاش را پیدا میکنند که تمام ثروتش را از خانوادهاش محروم کرده است، به جز بیوهاش سمیرا، به شرطی که او بیوه بماند و پس از او ازدواج نکند. آسم، برادر شوهرش، سعی میکند از این وضعیت سوءاستفاده کند و او را مجبور به ازدواج کند. سمیرا به مصر فرار میکند، با مجدی آشنا میشود، عاشق او میشود و مجبور میشود به عنوان یک خدمتکار تظاهر کند تا راز او فاش نشود.