خط داستانی
در خانه سالمندان بیسکِت در تورنتو، با یک کارمند اجتماعی همراه میشویم که با ساکنان به ویژه مکس، کلیر، ایدا و راشل صحبت میکند. فیلم با تولد کلیر آغاز میشود؛ او نود و نه سال دارد و مکس مردی کوچک و شاد است که دوستی نزدیک با او دارد. راشل تنهاست و پسرش را از دست داده و شکایت میکند که او به ندرت به دیدنش میآید. ایدا به حافظه برای دلگرمی تکیه میکند. هلن حافظه ندارد و فرزندانش را تشخیص نمیدهد؛ خلق و خوی او بالا و پایین است. مری به سر او میپیچد و کلاه خود را بر سر میگذارد و از زنان خوشش میآید. کارکنان دارو میآورند، مراقبت میکنند و گفتوگوهای کوتاه میکنند. حافظه فرار است: کلیر چند بار مرگ همراهش را دوباره تجربه میکند و هر بار بدون یادآوری غم پیشینش. زندگیها محدود به همان فضا و زمان است.