خط داستانی
حاجی صالح که در سنگاپور از خانوادهاش جدا شده بود، در مکه بیمار شد. او همسری به نام عینون، دختری به نام پتوم و پسری به نام بهار داشت که بازپرس پلیس بود. قبل از اینکه او فوت کند، وصیتی نوشت که به سیدک سپرده شد تا به خانوادهاش تحویل دهد. وقتی سیدک به سنگاپور برگشت، کیف حاوی نامه و پول دزدیده شد و توسط کمال، که پول را دزدیده و دور انداخته بود، به سرقت رفت. کمال بعداً توسط پلیس دستگیر شد. به طور تصادفی، دختر کمال دوستدختر بازپرس بهار بود. سیدک به ایستگاه پلیس آمد زیرا درباره دستگیری دزد شنیده بود. اما وقتی چهره مجرم را دید که شباهت زیادی به دوستش حاجی صالح داشت، شگفتزده شد.