خط داستانی
الیزابت از دانشگاه به خانه برمیگردد تا با والدینش بماند. او رویاهای خشونتآمیزی میبیند که در آنها نسخهای تاریکتر از خودش را میبیند که افراد نزدیک به او را میکشد. سپس همان افراد به طرز مرموزی در واقعیت مرده پیدا میشوند. در کودکی، زمانی که او ۱۲ ساله بود، پس از سانحهای که باعث مرگ خواهر کوچکش شد، تشخیص اسکیزوفرنی برای او داده شد. حالا، الیزابت باور ندارد که بیمار است، باور دارد که تسخیر شده است. آیا او درست میگوید و هر چیزی که او را تسخیر کرده، افراد نزدیک به او را میکشد؟ یا بیماریاش بدتر شده و او را به یک قاتل تبدیل کرده است؟