خط داستانی
ادریان یک پلیس است. شبى هنگام دخالت، تراژدی رخ میدهد و او به صندلی چرخدار فرو میرود. به خاطر این حادثه، رابطه اش با همسرش باربارا به شدت رو به فروپاشی میرود. زوج در بحران هستند. برای بهبود رابطه شان چند روزی را در کلبه پدر ادریان میگذرانند، مکانی کوچک در میان کوه ها. آدریان تلخ و روحاً نابود از وضع جسمی اش است. باربارا ناامید و عصبانی است. او احساس میکند ادریان از تلاش برای بهبود رابطه دست کشیده است. گروهی از شکارچیان نزدیک به آنها احساس بی پناهی باربارا را تشدید میکند.