خط داستانی
تیراژ سلامتخواه، جولی کارگرِ فیزیوتراپ است؛ جوان، باکیفیت، مادر دو فرزند زیبا و بیوه. دو سال پیش همسرش میچی در سانحهای درگذشت. جولی هنوز بهطور جدی به او فکر میکند و حتی به صندوق پستیاش مناجات میکند. با این وجود، او به رابطهای عاشقانه با کنستانتین، راهنمای بیرحم شهر دوچرخهسواری، گام میگذارد. برای والدینسالار و گاهی دخالتگر درگرفته، ژورگ و کریستا، قضیه کاملاً روشن است: رابطه با کنستانتین فقط یک انحراف موقت است. پس از مرگ میچی، هر دو در کنار زن جوان عزادار و فرزندانش ایستادند. خانواده بسیار به هم پیوسته و حتی روی همان قطعه زمین زندگی میکنند. با وجود کنستانتین، این ساختار خانوادگی خوب و منسجم درهم میریزد. اما آیا چنین حس میشود؟ آیا برای جولی امکان عشق بزرگ دیگری وجود دارد؟