خط داستانی
جاکارتا پس از کسب استقلال کامل اندونزی در سال 1950 شاهد رشد سریع است. پایتخت جمهوری به شهری پر از امید و آرزو برای افرادی که در مناطق روستایی زندگی میکنند تبدیل میشود. یکی از آنها مولیونو است. او همسر و فرزندانش را در روستا ترک میکند. اما جاکارتا به شهری وحشتناک تبدیل میشود و مولیونو بدشانس است تا اینکه در یک پمپ بنزین کار پیدا میکند. یکی از مشتریان او نانی است که از او میخواهد در دفتر پدرش کار کند. به زودی، آنها به همسر و شوهر تبدیل میشوند و مولیونو خانوادهاش را در خانه فراموش میکند.