خط داستانی
بگاس پس از مدت طولانی در مدرسه اسلامی به روستای خود بازمیگردد تا فعالیتهای مذهبی را احیا کند و هنجارهای اجتماعی که در روستایشان از دست رفتهاند را دوباره تنظیم کند. او با بهترین دوستانش، آیو و هادی، همراه است. اما تلاش بگاس با مخالفت شدید ویر یا، مرد ثروتمند روستا، مواجه میشود، زیرا او احساس میکند که این کارها به منافعشان آسیب میزند. در نهایت ویر یا و مردانش تصمیم میگیرند بگاس را از بین ببرند و با کمک شش نفر دیگر، بگاس را به قتل میرسانند. بدن بگاس سپس به رودخانه زیر پل انداخته میشود. اما چقدر شگفتزده میشوند وقتی از مسجد صدای اذان صبح را میشنوند که بگاس معمولاً قبل از اذان صبح میخواند. آنها کنجکاو میشوند و به سرعت به مسجد میروند. وقتی بگاس را که هنوز زنده است میبینند، ترسیده میشوند! ترس آنها بیشتر میشود وقتی دو نفر از آنها به طرز وحشتناکی پیدا میشوند. از آن زمان، ترس بگاس که همیشه با دوچرخهاش میچرخد و زنگ میزند، آنها را تعقیب میکند.