خط داستانی
در رستوان کهنه و متروکه، مردی از نور زرد لامپ ها بیرون می آید. شبی تنها و عادی. در حالی که با پاستا سوپ به طور مکانیکی بازی می کند، زنی وارد می شود و از طوفان فرار می کند. مرد که در برابر این تجسم سردرگم است به دنبال راه حلی با بینی در سوپش می گردد. سوپ پاسخ دهنده است به زمان معلق، گوشه ای از توضیح در باران که نشان می دهد چگونه مرد می تواند فرصت تغییر زندگی اش را بپذیرد.