ماسْلِنیْتسا
Maslenitsa
پولینا و اولیا از کودکی دوست هستند. پولینا تمام زندگیاش را صرف تحصیل میکند، اما زندگی آرام او زمانی به هم میریزد که دختری که آرزوی تحصیل در چین را دارد، در انتخابی برای برنامه تبادل شکست میخورد. به نظر میرسد زندگی معنای خود را از دست داده است، اما فرصتی برای جبران پیش میآید: او فقط باید هفته ماسلنیسا را با یک دانشجوی چینی بگذراند و او را با فرهنگ خود آشنا کند و سنتهای وداع با زمستان را به او معرفی کند. این دانشجو پسر یک مقام بلندپایه چینی، وانگ یو، با شخصیتی مغرور و دشوار است، اما هیچ چیزی نمیتواند مانع از تلاش پولینا برای استفاده از آخرین شانسش شود. هیچ چیز، به جز یک پای شکسته. اولیا میداند که تحصیل در چین آرزوی بزرگ پولینا است، بنابراین بلافاصله تصمیم میگیرد به دوستش کمک کند و به جای او در هفته ماسلنیسا شرکت کند.