خط داستانی
در کوهستانهای مهآلود و جنگلهای اطراف دریاچه بایکال، یتیمخانه روستایی اولجکا به نظر میرسد که مکان مناسبی برای زندگی یک پسر باشد. در 9 سالگی، او از اکثر دوستانش که پسران سختگیر هستند، کوچکتر است و هم به تمسخر آنها و هم به نقش ناخوشایند خود به عنوان حیوان خانگی سرپرست یتیمخانه تن میدهد. او در آرزوی داشتن خانهای با والدین واقعی است و تنها محافظ او، کلارا، دختری بزرگتر و عبوس است. با گذشت تابستان، اولجکا به مرکز یک درهمتنیدگی ناامیدکننده از سوءاستفاده تبدیل میشود.