خط داستانی
پس از فارغالتحصیلی، ناکا با مشکلاتی در بازار کار شهرهای بزرگ روبهرو میشود. او به سادهدلانه فکر میکرد که برگشتن به زادگاه و شرکت در آزمون معلمی، زندگی پایداری برایش خواهد آورد. اما به طور مداوم در امتحان استخدامی شکست میخورد. در حالی که برای آزمون دوباره منتظر است، به عنوان معلم سبککاهی کار میکند و به تدریج میفهمد که «نخوابیدن» سختتر از کار سخت است. درگیریهای نسلها دلیل عجز او میشود. با رقابتی بودن بازار کار، جستوجوی ثبات به اضطرابی جمعی برای نسل تبدیل میشود. او سرانجام با پذیرفتن شکستها به عنوان واقعیت، در سال بعد از طریق برنامه معرفی استعدادها تبدیل به معلم میشود و میفهمد همکارانش هم برای «ثبات» آنجا هستند. واژه «بهدستآوردن کار» تنها راهی دیگر برای تنبیه شدن در واقعیت است.