خط داستانی
اوشیو فکر میکرد روایت پدرش از جدی باستانی که با نیزهٔ افسانهای بزِت شیطان را روی سنگ قربانی به خرابهای کُشتهاند دیوانهکننده است، اما وقتی هیولا را در زیرزمین خودش پیدا میکند، باید به افسانهٔ خانوادگی نگاهِ دوبارهای بیندازد. خوشبختانه، اوشیو میداند بهتر است خوابِ سگها را بیدار نکند و شیطانهای گرفتار را همانجا بگذارید. اما انتشار انرژیهای شیطانیِ موجود، جلبِ شیطانهای دیگر به شهر میآورد. برای نجات دوستان و خانواده از ارواح مهاجم، اوشیو مجبور است طورا را از بند آزاد کند. اما آیا درمان بدتر از نفرین است؟ آیا اوشیو جانِ خود را به عنوان میانوعدهٔ طورا از دست خواهد داد؟ یا این که نیزهٔ بزِت او را برای حفظ شهر تا زمان نجات، کنترل خواهد کرد؟